نیاز به تنهایی دارم ولی نمیتونم داشته باشمش. دوست دارم بدون اینکه ادما ازم دلخور بشن و حس منفی بگیرن از همشون فاصله بگیرم و یه مدت هیچ کسی رو نبینم . روح و روان و روحیاتم برای غیرقابل درک شده . اینکه بعضی وقتا بی مورد توی فاز بدی میرم بدون اینکه کسی بهم چیزی گفته باشه. شایدم یه چیزی جمع شده که حواسم بهش نیست . برای همین ادم میچسبه به بهانه های الکی . خودمم نمیدونم چمه . به زور میخوام بخندم نشون بدم همه چی خوبه و نشون بدم از کسی ناراحت نیستم . ولی ته وجودم انگار از همه خسته و دلزده م . دلم تنهایی میخواد. بدون حضور هیچ کس.قرار بود هوای برفی حالمو بهتر کنه . چون همیشه این حال و هوای آسمون رو دوست داشتم ولی نه تنها الان حالم خوب نیست که انگار دلم میخواد جیغ بزنم همه چیو بشکنم، گریه بلند کنم و سر همه داد بزنم . دلم میخواست دلایل محکمی داشتم برای این حالم ولی هیچی ندارم . پریود هم نیستم یا نزدیک به پریودی یا تازه تموم شده باشه که بخوام به هورمونها نسبتش بدم . مهرداد حق داره فکر کنه آنرمالم. حق داره کلافه باشه از دست من . شاید از همه بیشتر حوصله ی همین ادمو ندارم . دوست دارم دور بشه یکم . نباشه یکم. بیرون داره هنوز برف میاد. پنجره پرده ای نداره و ریزش برف بی امان رو دارم میبینم . به این فکر کردم دارم باز یه سری رفتارها رو تکرار میکنم. با اینکه خیلی سعی میکنم حواسم باشه قدر چیزای خوب زندگیمو بدونم ولی انگار ادم قدر نشناسی ام . الان که هیچ مشکلی نیست الان که همه چی رو رواله الان که هیچ دغدغه ی خیلی بد بزرگی ندارم به جز دغدغه کار که خب همیشه هست ... پس چرا خوب نیستم ؟ این چه حالیه دارم ؟هنوز داره برف میاد و من آهنگ از روزگار دلم گرفته ی ابی رو گذاشتم تو گوشم و همینجوری مدام و پشت هم دا
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: الینا رضوانی
تاريخ: سه
شنبه
25 بهمن
1401 ساعت: 14:14